تبليغاتX
شاپرک



شاپرک  

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح قالب
             آرشيو وبلاگ
             وضعيت مدير در ياهو



 

نويسنده :


 

موضوعات :


 

آرشيو وبلاگ :


 


طراح قالب :

گالري قالب وبلاگ



 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 17:2  توسط نازنین

 زندگي

در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل کلاس درس آورد. وقتي که کلاس رسميت پيدا کرد، استاد يک ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت. آنگاه از دانشجويان که با تعجب به او نگاه مي کردند،
 پرسيد: آيا ليوان پر شده است؟  همه گفتند: بله، پر شده.
استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت. بعد ليوان را کمي تکان داد تا ريگ ها به درون فضاهاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجويان پرسيد:
 آيا ليوان پر شده است؟ همگي پاسخ دادند: بله، پر شده!
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل ليوان ريخت. ذرات شن به راحتي فضاهاي کوچک بين قلوه سنگها و ريگ ها را پر کردند. استاد يک بار ديگر از دانشجويان پرسيد: آيا ليوان پر شده است ؟دانشجويان همصدا جواب دادند: بله، پر شده!
استاد از داخل جعبه يک بطري آب را برداشت و آن را درون ليوان خالي کرد. آب تمام فضاهاي کوچک بين ذرات شن را هم پر کرد. اين بار قبل از اينکه استاد سوالي بکند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله، پر شده!
بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت: اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چيزهايي که اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اين ها برايتان باقي ماندند، هنوز هم زندگي شما پر است.

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 17:0  توسط نازنین

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 16:55  توسط نازنین

 "در انتظار دره ها رازیست "

"در انتظار دره ها رازیست "
این را به روی قله های کوه
بر سنگهای سهمگین کندند٬


آنها که در خطوط سقوط خویش
یک شب سکوت کوهساران را
از التماسی تلخ آکندند



" در اضطراب دستهای پر
آرامش دستان خالی نیست"
خاموشی ویرانه ها زیباست ...

فرستاده از طرف :ارجان



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 16:53  توسط نازنین

 

 

روزگاري مردم دنيا دلشان درد نداشت

هر كسي غصه ي اينكه چه ميكرد نداشت

چشمه ي سادگي از لطف زمين مي جوشيد

خودمانيم زمين اين همه نامرد نداشت...

 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 11:48  توسط نازنین

 قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست.

قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست. خیلی‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا می‌گفت: از قطره‌ تا دریا راهی‌ست‌ طولانی. راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری. هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.

قطره‌ ایستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت.
تا روزی‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند. قطره‌ طعم‌ دریا را چشید. طعم‌ دریا شدن‌ را. اما...
روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم. بزرگترین‌ را. بی‌نهایت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اینجا بی‌نهایت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌ای‌ می‌گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد. اما هیچ‌ كلمه‌ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یك‌ قطره‌ ریخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتی‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكید، خدا گفت: حالا تو بی‌نهایتی، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

فرستاده از طرف :ارجان



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 11:20  توسط نازنین

 

در گود شب گرفته دریای نیلگون

تنها نشسته در تک آن گور سهمناک

خاموش مانده در دل آن سردی و سکون

او با سکوت خویش

از یاد رفته ای ست در آن دخمه ی سیاه

هرگز بر او نتافته خورشید نیم روز

هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه

بسیار شب که ناله برآورد و کس نبود

کان ناله بشنود

بسیار شب که اشک برافشاند و یاوه گشت

در گود آن کبود

سنگی است زیر آب ولی آن شکسته سنگ

زنده ست می تپد به امیدی در آن نهفت

دل بود اگر به سینه ی دلدار می نشست


گل بود اگر به سایه خورشید می شکفت ...

فرستاده از طرف :ارجان



+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:59  توسط نازنین

 

مادر

 مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول خيابان نشستـه بود و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: دختر خوب، چرا گريه مي کني؟
دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.  



+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:47  توسط نازنین

 شب از نيمه گذشته بود.

شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت.
پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد.
پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد.
بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود.
بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند.
پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش را بست.
پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد.
نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراري را فشار داد.
پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود.
مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد چه کسي بود؟!
پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!
مرد جوان گفت: نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار بود که او را مي ديدم.
بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود، اشاره کرد.
پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟
مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او نيامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر بيمار است که نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد...



+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:31  توسط نازنین

 عکسهای متحرک

 

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:20  توسط نازنین

 

Click for Full Size View



+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 18:27  توسط نازنین

 عکسهای بازیگران هالیود


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 18:26  توسط نازنین

 

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:11  توسط نازنین

 



+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 16:59  توسط نازنین

 

خدایا با من حرف بزن

 

کودک نجوا کرد: خدایا با من حرف بزن.

مرغ دریایی آواز خواند ، کودک نشنید.

سپس کودک فریاد زد : خدایا با من حرف بزن.

رعد در آسمان پیچید ، اما کودک گوش نداد.

 کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدایا بگذار ببینمت.

ستاره ای درخشید ولی کودک توجه نکرد.

کودک فریاد زد : خدایا به من معجزه ای نشان بده.

و یک زندگی متولد شد ، اما کودک نفهمید.

کودک با نامیدی گریست.

خدایا با من در ارتباط باش. بگذار بدانم اینجایی.

بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد.

ولی کوک ، پروانه را کنار زد و رفت.



+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 16:25  توسط نازنین

 

معبد قلب راپاک دارتامعبود بیاید ودرآن ساکن شود.

 

درقلب خویش دانه های مهربانی وعشق بکار.وقتی که بهارمی رسد دانه ها به شکوفه های پاکی وآرامش تبدیل خواهند شد.

 

<لحظات > درنیایش الهی گرانبهاست.سعی کن ثروتمند شوی.

 

                                                                

 

درمحراب قلب

رازنام الهی حضور دارد.

راه گشودن این راز،طریق عشق است.

خداوندا!مرا بیاموزکه به( تو) عشق بورزم.



+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 16:23  توسط نازنین

 

نقاشی بی همتا

 

 

زندگی هم زشت وهم زیباست

گر که زشتی آفریدی

زشتی اش درقعرشب پیداست؟!

گر که زیبای

یقین

می ماندوخود

نقش بی همتا ست

پس توی،نقش آفرین

نقاشی ات یکتاست

می کشی نقش پری ،تاآورد

از آسمان رازی

کزان روشن شود دنیا

می کشی دیوی که باشد بی سروبی پا

می وزد توفنده بادی

غرد وویران کند هر جا

با زوان پر توان

خودمی کنی تقدیرخود

یازشت یا زیبا

پس توی نقش آفرین ،نقاشی بی همتا



+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 16:19  توسط نازنین

 

          دوش وقت سحرازقصه نجاتم دادند     

                 وندرآن ظلمت شب آب حیاتم دادند

           بیخودازشعشعه پرتوذاتم کردند

                                             باده ازجام تجلی صفاتم دادند

            چه مبارک سحری بودوچه فرخنده شبی 

                                                  آن شب قدرکه این تازه براتم دادند

           بعدازاین روی من وآینه وصف جمال   

                                             که درآنجا خبر ازجلوه ذاتم دادند

             من اگر کام رواگشتم وخوشدل چه عجب     

                                            مستحق بودم واینها به زکاتم دادند

            هاتف آنروز بمن مژده این دولت داد     

                                           که بدان جوروجفا صبروثباتم دادند

            اینهمه شهد وشکرکزسخنم میریزد        

                                                 اجرصبریست کزآن شاخه نباتم دادند

            همت حافظ وانفاس سحر خیزان بود  

                                              که زبند غم ایام نجاتم دادند        



+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 18:29  توسط نازنین

 

سلام /خوبین /خوشین /اهوال شما خدارو شکر خوبین دلم می خواد کولاک کنید همش نظر بدین بای .



+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 21:12  توسط نازنین

 

چند نکته

 



وقتی آدم پولدار می شود

یا پول آدم را خراب می کند.

یاآدم پول راخراب می کند!

 

هر وقت از تو خواستم دستم را بگیری ،بگیر

نه هر وقت که فرصت کردی

شاید آن وقت من فرصت نکردم دست تو را بگیرم!

 

بین رویا تا واقعیت فقط زمان فاصله است

همان طور که

بین آدم تا حیوان فقط انسانیت فاصله است!

 

اگر فکر می کنی به راحتی می توانی دیگران را گول بزنی

 به همان راحتی هم خودت گول خورده ای!

SPECIAL.JPG (14K, 482 x 351)



+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 18:12  توسط نازنین

 

آهو خیلی خشگل بود.یک روز یک پری سراغش آمد وبهش گفت:آهو جون !دوست داری شوهرت چه جوری باشه؟آهوگفت :یه مرد خون سردو خشن وزحمتکش.پری آرزوی آهورا براورده کردوآهوبایک الاغ ازدواج کرد.شش ماه بعد آهو والاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.حاکم پرسید :علت طلاق

آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم،این خیلی خره.                                             حاکم پرسید :دیگه چی؟

آهوگفت:شوخی سرش نمیشه ،تابراش عشوه میام جفتک می ندازه.                    حاکم پرسید :دیگه چی؟

آهو گفت:آبروم پیش همه رفته،همه میگن شوهرم حما له.                               حاکم پرسید :دیگه چی؟

آهو گفت:مشکل مسکن دارم،خونه ام عین طویله است.                                  حاکم پرسید :دیگه چی؟

آهو گفت:اعصابم را خورد کرده هرچی ازش می پرسم عین خربهم نگاه میکنه.      حاکم پرسید :دیگه چی؟

آهو گفت:تابهش یه چیزمیگم صداش روبلند می کنه وعرعر می کنه.                  حاکم پرسید :دیگه چی؟

آهو گفت:ازمن خوشش نمی آد،همه اش میگه لاغر مردنی،تو مثل مانکن ها می مونی.

حاکم رو به الاغ کردوگفت:آیا همسرت راست میگه؟               الاغ گفت :آره.

حاکم گفت:چرا این کارهارا می کنی؟                        الاغ گفت:واسه این که من خرم.

حاکم فکری کرد وگفت:خب خره دیگه چکارش می شه کرد.



+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 18:8  توسط نازنین

 حال کنید چه عکسهای

www.3jokes.com - Funny Pictures!

www.3jokes.com - Funny Pictures!

www.3jokes.com - Funny Pictures!

www.3jokes.com - Funny Pictures!

www.3jokes.com - Funny Pictures!



+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 18:0  توسط نازنین

 

lover_20.jpg (35K, 471 x 600)



+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 19:59  توسط نازنین

 

نجواهای عاشقانه

 

 


 


تورا دوست خواهم داشت

آن چنان که؛خود را

حتی اگر...

تمام عشاق را دیوانه بخوانی

وعشق را قصه ای بی انجام

من...

تورا دوست خواهم داشت

بیشتر از آن چه ؛خود را!!!

 

چرا غمگینی ؟؟

آنگاه که باید

گرم وبی تاب باشی

اسطوره افسانه های شرق

چرا می خواهی

 آخرین خط یک کتاب باشی

 


                                                                           اگر می دانستی که چقدر

                                                                          دوستت دارم

                                                                          هیچ گاه

                                                              برای آمدنت ؛باران را بهانه

                                                                  نمی کردی

                                                                      رنگین کمان من!!!

  

قدر دستهایم را بیشتر

دانستم

وقدرچشم هایم را

وتازه فهمیدم چه شکوهی

دارد...

ایستادن بر روی دو پا

آن لحظه که ...

به زمین خوردم !!!



+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 19:57  توسط نازنین

 

چند نکته

 



وقتی آدم پولدار می شود

یا پول آدم را خراب می کند.

یاآدم پول راخراب می کند!

 

هر وقت از تو خواستم دستم را بگیری ،بگیر

نه هر وقت که فرصت کردی

شاید آن وقت من فرصت نکردم دست تو را بگیرم!

 

بین رویا تا واقعیت فقط زمان فاصله است

همان طور که

بین آدم تا حیوان فقط انسانیت فاصله است!

 

اگر فکر می کنی به راحتی می توانی دیگران را گول بزنی

 به همان راحتی هم خودت گول خورده ای!





+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 19:54  توسط نازنین

 

  



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 19:49  توسط نازنین

 

اگه تونستی متن پاین بخونی. خوب به خودت حال دادی



+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 20:29  توسط نازنین

 

عشق يا ثروت يا موفقيت؟ کداميک؟ ...

سلام به همه دوستان گلم. خوبيد؟ طبق معمول از دوستان با معرفتم بايد تشکر کنم. دوستان خوبم از لطفتون ممنونم. در يکی از وبلاگها نوشته زير را خوندم و ديدم حيفه اگه شما نخونيد. براتون گذاشتم تا بخونید و نظر بدهيد.

خانمی از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌، سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد،هرجاكه‌من‌بروم‌آنهانيزهمراه‌من‌مي‌آيند.
هر کجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد ...



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 16:19  توسط نازنین

 

دوستای عزیزم سلام امیدوارم حال همتون خوب باشه واز وبلاگ من خوشتون بیادویک پیام مهم اینکه هرکس بخواهد شعر ،داستان وهرچی که دلتون خواست به ایمیل من www.nazanen_8837@yahoo.com

  بفرستید به نام خودتون در وبلاگمی اندازیم.

 

 این نوشته رو محمد رضا برامون فرستاده ازش تشکر میکنیم:

 

هر لحظه که به خمخانه عشق تو روی می نهم ساقی ناپیدایی با جرعه یی آتش زاد وآتش

بیزچنانم مست می کند که زمان و مکان را گم می کنم و در عرصه ی خیال نمی دانم که آمد و کدام رفت .



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 16:14  توسط نازنین

 

 

بیگانه درخویش      

 


امشب من وتنهای غم های خویش

امشب غمگینم ورسوای روزگارخویش

طرد.. شدم.. ازآسمان هم از زمین

 بی جهت درپی یک رویای خویش   

با تو بودن ازتوخواندن رویای من                                                 

باتو شاد باتو مست ولی بیگانه درخویش                          

 

                                             سلمازشجاعیان

 



+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 20:9  توسط نازنین

 لينك باكس

 




 

درباره وبلاگ :



هر شب ستاره دنباله داری به خانه ات می فرستم . هر روز شب در چهار برگی در کفشهایت می گذارم. هر لحظه برایت دعا می خوانم تا زمانی ایمان بیاوری که هیچ آرزوی محال نیست.


 

جستجوگر :



در كل اينترنت
در اين سايت


 


كل بازديد ها :

گالري قالب وبلاگ
جک....اس ام اس و متن زيبا
جک برتر
لباس ايراني خارجي
باحاله يه سر بزن
آرايش
عکس هاي هنرمندان قبل ا ز انقلاب
گروه شيراز
جک عکس sms
رخصت پروازم دهید
ستارهي بي آ سمون


زندگي

"در انتظار دره ها رازیست "

قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست.


شب از نيمه گذشته بود.
عکسهای متحرک

عکسهای بازیگران هالیود








انجمن طراحان ايران

آرشيو پيوند هاي روزانه